می شود
باور کن همه چی ممکن است
حتی ساخت خانه روی باد
اگر من و تو ما بشویم
حالا دستم را بگیر ...

دیگر
تمام نمی شوم
من و گنجشک و چلچه ...
پس
چیست در عمق وجودم
نهیب بی کسی را جار می زند :
پریشان نشو
خاطره یی دور از توست!
یادت هست
اولین بارمان بود
با هم تجربه کردیم
نگاه را
هوس را
حرف را
عشق را
سکس را
خیانت را
ببین از
کجا به کجا رسیدیم .
تنهایی چه غم سختی می تواند باشد
وقتی نزدیکترین ها از درک عقاید انسان عاجزند !
من لبریز از مردگی ام
چرا عزرائیل به سراغم نمی آید ؟
می ترسم دیرگاهی بیاید که من تازه لذت را فهمیده باشم !
من از نگاهت ساده می ترسم چون دانستم ساده مرا عاشق کرد ...
خسته شده ام از این وادی تنهایی
چرا کسی نیست که به درد تنهایی ام گوش فرا دهد !


